مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم
این آخرین پست من در این وبلاگ بود.از توجه و محبت همه دوستان در این مدت ممنون هستیم .
در صورتی که من یا هرتزوک وبلاگ جدایی ایجاد کردیم لینکش رو در وبلاگ خواهم گذاشت.
از همه دوستان و شخصیت های این وبلاگ
هرتزوک
لودویک
لوسالومه
فردریک
اورسالا
جودی
وودی
استیمر
اسلاوی
رومی
الیزابت
کاترین
ماری
کلمنتاین
آنی
نسیم عزیز که اسمش رو فراموش کردم
و ..... دوستانی که اسمشون رو فراموش کردم
و دوستانی که پیام می گذاشتن و ما رو مورد لطف قرار می دادند.
مسافر کوچولو و معمولی...
تشکر می کنم به خاطر حضور و توجهشون.
چند وقت پیش یه مستند در مورد کاسترو می دیدم که در اون مستند اشاره شد که کاسترو بارها مورد حملات تروریستی از سوی سازمان های جاسوسی انگلیس و آمریکا قرار گرفته بود و جان سالم به در برده بود، و چند وقت پیش با توجه به کهولت سن دچار بیماری خطرناکی شده بود و از اون هم جان سالم به در برده بود. پس از این اتفاقات جرج بوش پسر در یکی از سخنرانی هاش به نکته ظریفی اشاره کرده بود :بالاخره خدای مهربان یه روز فیدل رو از پیش ما می بره ....
فیدل ما هم داره میره ...خدای مهربان هم داره اونو از پیش ما می بره ...
با همه خاطراتش، شوخی ها و حرکات نمایشی اش، با همه حملاتش، و البته گاهی مهربانی هاش، با لیگ فیفا و استریت فلش هاش ...
ما براش آرزوی موفقیت می کنیم و امیدوارم پیش ما بیاد، البته در آینده دور.
--------------------------------
هرگز بر سابقه دوستی و تجربه مشترکی که با انسان ها داشتی سرمایه گذاری نکن، تنها به دنبال زمینه ها و منافع مشترک بگرد.
-------------------------------
تنها یک ترس وجود دارد و آن ترس از خود ترس است .تنها همین ترس را جدی بگیر.
-------------------------------
هر آنچه که تو را از رسیدن به آنچه که می خواهی دور می کند دور بریز و نابود کن .
crush your inner enemy
انسان موجودیست که بر او چیره باید شد.
تهران، کتابخانه ملی تیرماه 1390
یک چیزی مانع کار کردنم است، شاید کمی بیش از یک چیز باشد؛ شاید باز هم کمی بیشتر. من که همه سیگارهای این شهر را کشیدهام، من که با همه بطالتهای این شهر همآغوش بودهام، من که تمام نوستالژیها را هزاران بار با روایتهای خطی و دوری و شکسته مرور کردهام من که همه راههای پیاده را رفتهام، دیگر کدام کار ناتمام است که مانع کار کردنم میشود. من که کیلومترها دورتر از خودم زندگی میکنم. من که همیشه با سابقهایم کنار آمدهام. من که گلدانها را هفتهای دوبار آب میدهم، من که مدتهاست قبل از بیرون رفتن از خانه تمام چراغها را خاموش میکنم، من که هر روز نان میخرم.
در اندیشه یافتن مانع کار کردنم هستم که کمکم تصویر مبهم پیشرو روشنتر میشود. و در این تصویر این سوالها به سمت من هجوم میآورند:
آخر چرا جلسه روانکاویات را فراموش میکنی.
آخر چرا پرشدگی دندانت باید بیافتد وسط جوب آب خیابان ولیعصر که هر روز به بهانه رفتن به دندانپزشکی از خانه بیرون نروی.
آخر چرا بعد از چند ماه که میروی دانشکده اولین صحنهای که میبینی جنازه استادی است که بر دوش دیگران رهسپار است.
آخر چرا خودت را درگیر کار شاگردانت میکنی.
آخر پس کی میریم سینما. خسته شدم بس که به دیدن پرده سینما اکتفا کردم.
چرا همش رمانهای وحشتناک میخوانی.
چرا اینقدر دیر میخوابی.
چرا این قدر همه چیز را مرور میکنی.
چرا اینقدر از کنترل خارجی؟
چرا همش در جستوجوی غیرممکنی؟
و همین جور این سوالات ادامه مییابد. و من دوباره میروم بیرون. شاید چای بخورم شاید هم نخورم اما هر چه شود سیگارم فراموش نخواهد شد.
هرتزوگ
...
غرور خاموش ات ایشان را ناخوشایند است، و هر گاه چندان فروتن باشی که سبک جلوه کنی، شاد خواهند شد.
........
بگریز دوست من به تنهایی ات بگریز بدان جا که بادی تند و خنک وزان است!
چنین گفت زرتشت
بزرگترین موهبت رهبران بزرگ، توانایی به رقص درآوردن جماعت های انسانی است.
سیر حوادث و اتفاقات پشت سر هم بر شانه های ما آوار می شود ، اتفاقات و بدبختی ها و مشکلات و شادی ها و خنده ها ...
نکته مهم اینه که از نظر من تفاوتی میان مشکلات و اتفاقات ناگوار و شادی ها و موفقیت ها وجود ندارد .
من از اتفاقات روزهای اخیر زندگی ام و اتفاقات چند سال کذشته زندگی ام ، پشیمان و ناراحت نیستم .
حتی مشکلات و اتفاقات دوستان و نزدیکان خوبم که برای من بسیار عزیز و مایه دلگرمی هستند هم باعث ناراحتی من نیست .
چیزی که این وسط مهمه اینه که من نمی خوام از مشکلات و اتفاقات ناگوار ،سوگوار و غمگین بشم ، به نظر من همه این ها پر از نشانه ها یی برای ما که در کشاکش دو راهی های آینده راه درست رو انتخاب کنیم ، شاید توضیحی در مورد چه بودن به ما نده اما در مورد چه نبودن خوب می تونه توضیح دهنده باشه.
من همه این مسائل و فشارها رو دوست دارم و خوشحالم به خاطر همه مسائلی که این چند سال و این چند روز برام رخ داده و هرگز از مواجه با این ترس ها احساس پشیمانی ندارم .
لحظه هایی که بهم یاد می دن که کم نیارم ، و ضعف نشون ندم .
این که مهم نیست چه قدر همه چیز به سمت اشفتگی میره ، به سمت دروغ و فروپاشی و ...مهم اینه که تو محکم به راحت ادامه بدی و سعی کنی خوب باشی.
مطمئنم دوستان من هم همین نظر رو دارند و همه چیز رو به فال نیک می گیرند.
GARClN: This bronze. [Strokes it thoughtfully.] Yes, now's the moment; I'm looking at this thing on the mantelpiece, and I understand that I'm in hell. I tell you, everything's been thought out beforehand. They knew I'd stand at the fireplace stroking this thing of bronze, with all those eyes intent on me. Devouring me. [He swings round abruptly.] What? Only two of you? I thought there were more; many more. [Laughs.] So this is hell .. I'd never have believed it. You remember all we were told about the torture-chambers, the fire and brimstone, the "burning marl." Old wives' tales! There's no need for red-hot pokers. Hell is-other people!(Sartre, no exit)
گارسین_ مجسمه! ( مجسمه را لمس می کند) حالا زمانش فرا رسیده است. مجسمه اینجاست ،من تماشایش می کنم وفهمیدم که درجهنم هستم. به شما گفتم که همه چیز از قبل پیش بینی شده است! آنها می دانستند که من به سمت این شی برنزی خواهم رفت ،بر آن دست خواهم کشید و همه نگاه ها به من خواهد بود. نگاه هایی که مرا می بلعد. ( ناگهان به خودش می آید) هه! شما فقط دو نفر بودید؟ فکر می کردم عده زیادی باشید.( می خندد) پس جهنم این است. هرگز باورش نداشتم. به یاد می آورید چطور توصیفش می کردند.
جلاد، سوزانده شدن ، میله های گداخته...
آه! نیازی به میله های گداخته نیست، جهنم یعنی حضور دیگران!
· سابق نمادین
سابقها بعضی وقتها از خواب شما سر درمیآورند. در یکی از همین شب ها خواب میبینم که زنی سیاهپوش که کاپشن قرمزی به تن دارد از دور به من نگاه میکند. نیمنگاهی از بالای شانهها. من به دنبال نگاه میروم. زن سیاهپوش با سرعت بیشتری دور میشود و من شروع میکنم به دویدن. تنها یک نقطه قرمز را میبینیم که در تاریکی در حال دور شدن است. من با سرعت بیشتری میدوم. ناگهان میبینم که زیرپایم خالی شده است. متوجه میشوم که روی پشتبام یک برج خیلی خیلی بلند در حال دویدن بودم. همینجور که دارم سقوط میکنم زن سیاه پوش را با کاپشن قرمز در اتاقهایی که فریم به فریم از جلوی چشمم رد میشوند می بینم. حالا دیگر تاریک نیست. زن سیاهپوش در تمام اتاقها زیر نور لامپهای زرد از بالای شانه سقوط مرا دنبال میکند. و این سقوط تا ابد ادامه مییابد.
مطمئن نیستم که دخترک سیاهپوشی که کاپشن قرمز به تن داشت کدامیک از سابقهای من است. شاید همه سابقهایم دست به دست هم دادهاند و این سابق نمادین را خلق کردهاند تا با هر بار دیدنش به یکی از آنها و شاید همه آنها بیاندیشم.
· ترس از سابق شدن
شبی روی یکی از تپه های دشت های کلوت کرمان با اورسالا و آنی نشسته بودیم. من برای سابقم ستاره می چیدیم، اورسالا و آنی هم مشغول گفت و گو و لذت بردن از شب کویر بودند. بحث آرام آرام کشیده شد به روابط عاطفی. نهایتا گفت و گو با این تکگویی اورسلا پایان یافت:
- من به این نتیجه رسیدم که نمیشه بر مبنای فلسفه اخلاق کانتی با کسی رابطه عاطفی داشت. به همین خاطر کنش اخلاقی به دو بخش تقسیم میشه. در حوزه رابطه عاطفی اخلاق لویناسی و در حوزه غیرعاطفی اخلاق کانتی.
من بهت زده نگران از فروریختن میلیونها ستاره کویر بر سرمان فقط به اورسالا نگاه میکنم. هنوز هم نفهمیدم که اورسالا چطور حتی در سطح نظری میتونه یک فلسفه اخلاق جهانشمول رو که امر اخلاقی را بر مبنای وظیفه و کلیت تعریف میکنه با یک فلسفه اخلاقی که امر خیر رو صرفا بر مبنای وفاداری به دیگری در نظر میگیره، مخلوط کنه.
اون شب گذشت. و تنها چیزی که برای من روشن شد این بود که: اورسالا از سابق شدن میترسید.
· حمله سابقها
بعضی وقتها سابقها شورش میکنند. یعنی ناگهان از دورترین نقاط تاریخ ذره ذره میخزند، خودشان را به زمان حال میرسانند و بعد از یک اتحاد استراتژیک به یکباره حمله میکنند. آنی و اورسالا و همچنین من هرگز خاطره حمله وحشتناک سابقها را در اون رستوران سنتی شهر کرمان فراموش نخواهیم کرد. علی که میزبان و همراه ماست پیشنهاد میکند که برای شام به جایی برویم که پاتوق سابق او و دوستانش بوده است. به ورودی رستوران که میرسیم با یک مراسم عروسی مواجه میشویم. رستوران دو بخش دارد.یک بخش داخلی که مراسم عروسی در آن جریان دارد و یک بخش خارجی که یک رستوران سنتی است با فضاهای تفکیک شده. وقتی وارد رستوران سنتی میشویم علی ما را دقیقا به قسمتی میبرد که حلقه دوستانش آنجا تشکیل میشده. علی هم درگیر سابقهایش است. وقتی صحبت حلقه و فروپاشی میشود اولین مسالهای که به ذهن متبادر میشود، دلیل فروپاشی است. این بار دلیل فروپاشی حلقه علی به نوعی دلیل فروپاشی روانی هر یک از ما (من و آنی) در دورهای از زندگیمان بوده و حمله سابقها از همین جا شروع میشود. علی صحبت از سوءظن همسر یکی از اعضای حلقه به شوهرش میکند و معتقد است که مردی که دوستشان بوده صرفا در معرض سوء ظن بوده است. از همین جا جنگ ما با سابقهایمان شروع میشود. سوءظن!!!؟. ما در حالی که به غلیان آمدهایم از همسری که مورد خیانت قرار گرفته حمایت میکنیم. علی اول کمی از مرد دفاع میکند اما بدون اینکه خودش بداند ما را برای دفاع بیشتر از سوژهای که احتمالا مورد خیانت قرار گرفته تحریک میکند. ازیک جایی جلوتر جنگ ما با سابقهایمان عیان میشود. سابقها حالا نزدیکتر آمدهاند و ما نقابهایمان را انداختهایم. بعد از پایان درگیری خونین با سابقهایمان تنها چیزی که باقی میماند سکوت است. سکوت مرگباری که حالا خودش به یک خاطره از مواجهه ما با خاطره سابق هایمان تبدیل شده است.
نکته ای که الان به ذهنم میرسدرابطه حمله سابقها با مراسم عروسی است. در تمام زمانی که ما مشغول جنگ با خاطره یا شبح سابقهایمان بودیم جشن عروسی درست بیخ گوشمان در جریان بود و این یعنی سابقها وقتی حملهشان را شروع میکنند که شما در قابی قرار میگیرد که قرار بوده تصویری جاودانه از شما و سابقتان ارائه دهد. عروسی اوج جاودانگی (هر چند به قول کوندار جاودانگی مسخره) یک رابطه است. و حالا کسی که قرار بود تصویر جاودانهای با شما در این قاب عکس داشته باشد در لحظات مشابه بازمیگردد و انتقام خود را از شما میگیرد.
If you could be so kind
To help me find my mind
…
I lost my mind in a wild romance
هرتزوگ
کارگر خودخواه و پرادعا لقب اشرافی را به تمسخر نسبت می دهد.
برای تحقیر و حمله ،افتاده در مرداب خود
تو تنها لبخند مرا خواهی دید ،تا زمان آن فرا رسد، من هرگز از اندیشه انتقام خسته نخواهم نشد .
من برای تو برنامه ها دارم .
روزی بر جنازه شخصیت له شده ات خواهم ایستاد و خواهم خندید .
آنگاه تو را چون دستمال کهنه ای دور خواهم انداخت.